مغبچگان

 

یا جواد

می خوام از اتفاقی خبر بدم که ذره ذره وارد جامعه شده و میخواهد فرهنگ ما رو عوض کنه بابا یکی نیست بگه   بعضی از مردم ما اگه اطاعت نمی کردن حداقل احترام میذاشتن(ارادتی بنما تا سعادتی ببری)  ولی این اتفاقه داره این حداقلو از ما میگیره واقعا دل ادم به درد میاد

اقا یا باید جلوی این قضیه واستیم یا ادعای مهرو محبت اهل بیتو بذاریم کنار یا  بیتفاوت نباشیم و یا دل امام زمانو بشکنیم

کم کم از ماجرا داشت یادم میرفت بین جوونا یه لفظی داره دارای یه معنای خاص میشه :

 

جواد

 یکی ازنام های پروردگار

نام پسر ولی نعمت مادی و معنوی این مملکت

نام بسیاری از پسرای مسلمان...

همین نام مغرضانه تبدیل شده به یه صفت کلی که بیانگر

زشتی

عقب ماندگی

بی فرهنگی

بی تناسبی

وانسان های پست جامعه از هر نظر

.....

 

به نظر شما اثر این تبدیل معنی چیست؟

یه نمونش اینکه یه تالاری اسمش تو مشهد جواد بود بی لیاقت رفت گذاشت گرانام؟؟؟

فقط به کلمه ی گرانام فکر کن

  یعنی چی؟

واقعا درسته

قضاوتش با خودتون.........سوال

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱/۸ - فرزانه

کل یوم عاشورا ....

احساس ما نسبت به غزه حسینی یا یزیدی بودن ما را نشان میدهد به نظر من مقرون بودن این دو حادثه امتحانی بزرگ برای شیعیان است

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ - فرزانه

یا اباصالح المهدی ادرکنی

دلم بهانه شعر نگفته کرده بیا / هوای هق هق بغض شکسته کرده بیا

کسی برای زمستان دعا نمی خواند / تو خود بگو که زمستان چقدر می ماند

مگر نه این که بهار انتظار می خواهد؟ / دل شکسته ما هم بهار می خواهد

دعا و ندبه و نجوا بگو بگو تا کی؟ / در انتظار کمی گفت و گو بگو تا کی؟

ببین دعای فرج را زحفظ می خوانیم / فقط به پای عمل می رسیم و می مانیم

بیا بیا زشب بی ستاره دیدن کن / بیا و در شب ما یک چراغ روشن کن

بیا که خط زمستان هنوز جا دارد / برای نقطه پایان هنوز جا دارد

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/٢۸ - فرزانه

یا خیر المسئولین

همیشه فکر میکردم بهشتو به بهانه میدن ولی توی این چند ماه اخیر فهمیدم نه حاجی به بها میدن

و فهمیدم این زندگی سینوسیه من بهاش نیست

.....

ولی ما امید داریم 

تو رافع الدرجاتی

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/٩/٢۸ - فرزانه

..........

از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه آساي عشق را مي دانستم، اما چيزي كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان كرده بود. مي خواست همچون نور از زمين خاكي جدا شود و به كهكشان پرواز كند... شب قدر من، شبي كه سلول هاي وجودم در آتش عشق، تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبة عالم شده بود، مي سوخت، نور مي داد و وحي الهي بر آن نازل مي شد و مقدس ترين پرستشگاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي گرفت و به همة اطراف منتشر مي شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوه هاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق، طوفان هاي سهمگين به وجود مي آمد كه همة وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي كشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي كرد. اي كاش مي توانستم همة خاطرات الهام بخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس كه شيرازة فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سريع و سوزان پيش مي رفت كه هيچ چيز قادر به ضبط آن نبود... نوري بود كه در آن شب مقدس بر قلبم تابيد، بر زبانم جاري شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد. من همة زندگي خود را به يك شب قدر نمي فروشم و به خاطر شب هاي قدر زنده ام. و تعالاي شب قدر، عبادت من، كمال من و هدف حيات من است

                                                                    شهید چمران

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۸ - فرزانه

کمی دیر شد شب قدرم

فرشته های شب قدر ! با شما قهرم !
تلافی همه ی غصه های امسالم
تلافی همه ی آنچه که نوشتید و ...
نوشته اند به پرونده های اعمالم ...


فرشته های شب قدر ! حالتان خوب است !؟
هزار شکر که خوبید دختران بهشت
اگر که حال من بی خیال می پرسید
هنوز مثل شب قدر سرد و بی حالم


فرشته های شب قدر ! یک جهان ممنون
از اینکه عمره نوشتید در صحیفه ی من
از این که برکت سرشار با نگاه شما
چو چشمه موج گرفته ست در دل مالم


فرشته های شب قدر ! خنده تان نگرفت !؟
ز خنگ بازی و بی عقلی همیشه ی من
قرار بود که قرآن بیاوریم اما ....
کتاب دیگری انگار بود دنبالم


فرشته های شب قدر ! صفحه ی پنجاه !
 ز دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ...
بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او ...
شمیم حس غریبی رسید از فالم


فرشته های شب قدر ! سال سختی بود
نگفتنی ست ولی از خدا که پنهان نیست
فقط خداست که از دوردست می فهمد
مرا که با همه ی بغض ها نمی نالم ...


فرشته های شب قدر ! یادتان مانده !؟
شبی که روضه ی عباس خواند حاجی ما !؟
شبی که گفت گمانم که ظهر عاشورا ...
صدای فاطمه پیچیده بود در عالم ...


فرشته های شب قدر ! عشق خطی چند !؟
دو خط سبز در آن صفحه ها زیاد کنید
دو نیم خط به هم سرخ هم شده کافی ست
به جای خط خطی عشق غرق اشکالم


فرشته های شب قدر ! بعد از این پایان !
هنوز پایه ی گرمی و آشتی هستید !؟
من و گلایه !؟ چه حرفی ست ! بی خیال شوید
آهان ! نگاه ! ببینید ! بعد از این .... لالم ....


 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۸ - فرزانه

راه

اول مهر....  امیدوارم همه بتونن وظیفشونو انجام بدن این حرفا رو علی صفایی گفته  انشا الله بتونیم
یا علی :
ما بازیچه ی شتاب ها هستیم مگر هنگامی که از پیش طرحی داشته باشیم وبا حساب و احتمالات آماده شده باشیم وخط آخر را خوانده باشیم
 در این هنگام این ماییم که چشم به راه حادثه ها هستیم و با سازمان وتنظیم خویش به حادثه ها نظام داده ایم وسازمان بخشیده ایم
دل هایی که سازمان گرفته اند دیگر بازیچه ی حادثه ها نمی شوند و بحران نمی بینند
مغازه ای که قفسه بندی شده و تنظیم گردیده است جنس های زیاد آن به راحتی در دسترس قرار
 می گیرند اما دکه های درهم وشلوغ که اجناسشان پخش ورها وزیر پا افتاده است دست و پاگیر و خستگی زا و وقت کش هستند.
دل هایی که بر اساس اهمیت حادثه ها کار ها را رده بندی کرده اند درحالیکه هزار کار دارند بیش از یک گرفتاری برایشان نیست چون در یک لحظه گرفتاری ما فقط مربوط به این کار و حادثه ایست که اهمیت بیشتری دارد و ضرورت بیشتری.اگر تمام کار ها را انجام دهیم واین یک کار بماند کاری انجام نداده ایم و بار خود را نگذاشته ایم و اگر ان یک کار را فقط همان را بیاوریم دیگر حرفی برای ما نیست و باز خواستی نیست وهمین است که دیگر سیل حادثه ها وانبوه کارها ما را خرد نمی کند وبه بازی نمی گیرد
آنها که با معیار ضرورت واهمیت به نظم رسیده اند و سازمان گفته اند این ها در بن بست نمی مانند و در درگیری ها نمی شکنند و بازیچه ی عجله ها و شتاب ها نمیشوند و در بحرانی ترین لحظه های تاریخ و همراه درگیری های مستمر قدرها و حدها را در نظر دارند و هر کلمه وهر کار و هر فکری را در جایگاه خویش می گذارند و در نتیجه می توانند از کلمه ها و طرح ها و فکر هایی که دور از شتاب ها و عجله ها و همراه قدر و حدی هستند بهره بگیرند
کسانی که ضرر شتاب ها را دیده اند و غرامت سنگینی پرداخته اند و به سازمان فکری و نظام ذهنی محکمی رسیده اند و با اهمیت ها و ضرورت ها این سازمان را برپا کرده اند به آن دقت و سنجشی
 می رسند که هر کلمه ای را کنترل کنند بدون انکه وقت زیادی را تلف کرده باشند آخر راههایی که برای پیاده روها دور است برای سرعت های بزرگ و وسیله های سریع نزدیک است و وقتی
 نمی گیرد ورزیده ها در یک ساعت کاری را به پایان می رسانند که تازه کارها در یک روز از انجام آن عاجزند
و برای رسیدن به این ورزیدگی می توان از دقت در مسائل جزئی ،شروع کرد واز زیر آوار  
 عادت های حاکم بیرون آمد ودقت ها وسنجشها را در برخورد با هر مسئله به کار گرفت .
به اینگونه آن ها که در مسائل جزئی دقیق و آماده شده اند مسائل بزرگ را سطحی و ساده نمی نگرند
کسانی که از وزنه های کوچک ورزیدگی را هدیه گرفته اند زیر وزنه های بزرگ از پا نمی افتند  به اینگونه در وقت کم کارهای زیاد عملی می شود ومرز ها واندازه ها در هم نمی ریزند وکلمه ها وکار ها وطرحهای که همراه حدها وقدر ها بوده اند ،  ستم نمی بینند .و ان کلمه ها و طرح هایی که
 بی حساب وبی اندازه وبی مرز بوده اند رها نمی شوند که نقد می خورند با این ترازو های دقیق و میزان های ورزیده از سر گردانی نجات می یابند   


(عین.صاد)

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/٢ - فرزانه

به ما نگفتند . . . .


راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند

گفتند" تو که بیایی خون به پا می کنی ،جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند "

درست مثل اینکه حادثه ای مثل تولد را کتمان کنند وتنها از درد زادن بگویند ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم با همه ی فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه ی وجودمان بی تاب آمدنت بودیم عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت،

طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان وقتی که تو بیایی .

همه قبل از انکه که دست های مهر گستر تو را توصیف کنند شمشیر تو را نشانمان دادند .

آری برای ایبکه گلها و نهالها رشد کنند باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین ، ممکن نیست .

آری،برای اینکه مظلومان تاریخ ،نفسی به راحتی بکشند ،باید پشت و پوزه ی ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.

آری ، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند سریر ستم آلوده ی سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد .

و اینها همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقق می شود .

اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد .

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است ،چگونه ساحلی است ؟

کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:

پرندگان در آشیان خود جشن می گیرند و ماهیان دریا ها شادمان می شوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند .

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه ی تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می کند و طوق ذلت و بردگی را از گردن خلایق بر می دارد.

 به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند ،آسمان بارانش را فرو می فرستد ،زمین ، گیاهان خود را می رویاند

و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانش زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می بینند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین

فرو می فرستند .

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

همه امت به آغوش تو پناه می آورند،همانند زنبوران عسل به ملکه خویش .و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه ی جهان

 می گستری و خفته ای را بیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی .

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

رفاه و آسایش می آید که نظیر آن پیش از این ،نیامده است . مال و ثروت آنچنان وفور می آید که هر که نزد تو بیاید ،فوق تصورش دریافت می کند.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

اموال را چون سیل ،جاری می کنی و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند . مال را به هر که عرضه می کنند ،می گوید:

"بی نیازم"

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!

ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه ی فاضله ی حضور تو را بشناسیم ،تو را دوست می داشتیم و به تو عشق

می ورزیدیم که عشق تو با سرشت ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود .

ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد .

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد 

هر که اقرار به این حسن خداداد نکرد

 

 سید مهدی شجاعی

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٥ - فرزانه

الان دست او در دست تو می باشد!

آقا سید محمد، صاحب مفاتیح الاصول و مناهل الفقه، از خط علامه حلی، که در حواشی بعضی کتبش آورده، نقل می کند:
« علامه حلی در شبی از شبهای جمعه تنها به زیارت قبر مولایش ابی عبدالله الحسین علیه السلام می رفت. ایشان بر حیوانی سوار بود و تازیانه ای برای راندن آن به دست داشت. اتفاقاً در اثنای راه شخصی پیاده در لباس اعراب به او برخورد کرد و با ایشان همراه شد.
در بین راه شخص عرب مسأله ای را مطرح کرد. علامه حلی(ره) فهمید که این عرب، مردی است عالم و بااطلاع، بلکه کم مانند و بی نظیر؛ لذا بعضی از مشکلات خود را از ایشان سؤال کرد تا ببیند چه جوابی برای آنها دارد با کمال تعجب دید ایشان حلال مشکلات و معضلات و کلید معماها است.

باز مسائلی را که بر خود مشکل دیده بود، سؤال نمود و از شخص عرب جواب گرفت و خلاصه متوجه شد که این شخص علامه دهر است؛ زیرا تا به آن وقت کسی را مثل خود ندیده بود ولی خودش هم در آن مسائل متحیر بود. تا آن که در اثناء سؤالها، مسأله ای مطرح شد که آن شخص در آن مسأله به خلاف نظر علامه حلی فتوا داد. ایشان قبول نکرد و گفت: این فتوا برخلاف اصل و قاعده است و دلیل و روایتی را که مدرک آن باشد، نداریم.

آن جناب فرمود: دلیل این حکم که من گفتم، حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب نوشته است.
علامه گفت: چنین حدیثی در تهذیب نیست و من به یاد ندارم دیده باشم که شیخ طوسی یا غیر او نقل کرده باشند.
آن مرد فرمود: آن نسخه از کتاب تهذیب را که تو داری از ابتدایش فلان مقدار ورق بشمار در فلان صفحه و فلان سطر حدیث را پیدا می کنی.
علامه با خود گفت: شاید این شخص که در رکاب من می آید، مولای عزیزم حضرت بقیة الله روحی الفداه باشد؛ لذا برای این که واقعیت امر برایش معلوم شود در حالی که تازیانه از دستش افتاد، پرسید: آیا ملاقات با حضرت صاحب الزمان علیه السلام امکان دارد یا نه؟
آن جناب چون این سؤال را شنید، خم شد و تازیانه را برداشت و با دست باکفایت خود در دست علامه گذاشت و در جواب فرمود:
« چطور نمی توان دید و حال آن که الان دست او در دست تو می باشد؟ »

همین که علامه این کلام را شنید، بی اختیار خود را از روی حیوانی که بر آن سوار بود بر پاهای آن امام مهربان، انداخت تا پای مبارکشان را ببوسد که از کثرت شوق بیهوش شد.
وقتی بهوش آمد کسی را ندید و افسرده و ملول گشت. بعد از این واقعه وقتی به خانه خود رجوع نمود، کتاب تهذیب خود را ملاحظه کرد و حدیث را در همان جایی که آن بزرگوار فرموده بود، مشاهده کرد و در حاشیه کتاب تهذیب خود نوشت: این حدیثی است که مولای من صاحب الامر علیه السلام مرا به آن خبر دادند و حضرتش به من فرمودند: در فلان ورق و فلان صفحه و فلان سطر می باشد.

آقا سید محمد، صاحب مفاتیح الاصول فرمود: من همان کتاب را دیدم و در حاشیه آن کتاب به خط علامه، مضمون این جریان را مشاهده کردم. »

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٩ - فرزانه

سيد علی:


سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٤ - فرزانه